محموع مطالب واردشده در هفت روز گذشته : 11 تعداد صفحات: 1 2
هم اکنون شما صفحه 1 را می بینید
2010-09-07
15:57:44
2010-09-06
13:34:16 بیست و دومین سالگرد کشتهشدگان سال شصت و هفت در آلمان
بیست و دومین سالگرد کشتهشدگان سال شصت و هفت به میزبانی کانون رهآورد در شهر آخن برگزار شد. دکتر لادن برومند مدیر بنیاد برومند و جهانگیر اسماعیلپور نویسنده کتاب «عادلآباد، رنج ماندگار» سخنرانان برنامه امسال بودند.
بیست و دومین سالگرد کشتهشدگان سال شصت و هفت به میزبانی کانون رهآورد در شهر آخن برگزار شد. دکتر لادن برومند مدیر بنیاد برومند و جهانگیر اسماعیلپور نویسنده کتاب «عادلآباد، رنج ماندگار» سخنرانان برنامه امسال بودند. دکتر لادن برومند در سخنان خود، درباره طرح دادخواهی برای کشتهشدگان سال شصت و هفت صحبت کرد. او در سخنان خود به گزارش قاضی جفری رابرتسون یکی از کارشناسان مشهور حقوق بینالملل در زمینه جنایت علیه بشریت اشاره کرد که در آن نوع جنایت سال شصت و هفت برای اولینبار تعریف شده است. او در ادامه سخنانش درباره اهمیت این گزارش که با هکاری بنیاد برومند تهیه شده صحبت کرد. بعد از پایان مراسم با دکتر لادن برومند درباره گزارش قاضی رابرتسون، کشتهشدگان سال شصت و هفت و ویژگی مراسم امسال صحبت کردیم.
دویچهوله: امسال بنیاد برومند چه کارهایی انجام داده است؟ کارهای بنیاد برومند در سالی که گذشت چه ویژگی مشخصی داشته است؟
لادن برومند: کار بنیاد، کاری مستمر و مداوم برای مستند کردن موارد کسانی است که توسط جمهوری اسلامی ایران کشته شدهاند. برای همین هر سال موارد جدیدی را به بنیاد اضافه میکنیم و اطلاعات جدیدی کسب میکنیم و با خانوادههای قربانیان جدیدی آشنا میشویم و با آنها مصاحبه میکنیم. شاید مهمترین کار امسال بنیاد، تولیدش بوده است. اینکه با استفاده از اطلاعات و آرشیو بنیاد، دو کار تولیدی داشته است که یکی، گزارشی راجع به سال شصت و هفت است و دیگری فیلم مستند کوتاهی از تاریخچهی سرکوب دانشجویان در ایران است. اسم این فیلم «سرگذشتهای ناتمام» است که میتوان آن را روی وبسایت بنیاد هم دید. اینها ویژگیهای کار بنیاد در سالی که گذشت بود که با کار عادی آن متفاوت است.
دویچهوله: به تماس با خانوادههای قربانیان اشاره کردید. آیا این تماسها راحت است؟ چگونه خانوادههای قربانیان را پیدا کرده و با آنها تماس میگیرید؟
مشکل است ولی در مسیر اتفاقاتی که در آخرین انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته ایران روی داد، ما توانستیم با خیلی از کسانی که از ایران گریخته بودند، تماس بگیریم و در ارتباط با تجربهی سرکوبی که خودشان در آن زندگی کرده بودند با آنها مصاحبه کنیم. از طریق آنها با افراد دیگری آشنا شدیم و به همین ترتیب، با خانوادهها، دوستان و آشنایان تماس گرفتیم. گاهی هم با گزارشگران حقوق بشر که در ایران کار میکنند و باز از طریق آنها با کسانی که فرار کردهاند و پناهنده شدهاند، صحبت کردیم و توانستیم اطلاعات جدید بسیاری جمع کنیم.
دویچهوله: استقبال خانوادهها و تماس مستقیم آنها با شما چقدر بوده است؟
آمار دقیقی نمیتوانم بدهم ولی میتوانم بگویم که بهطور متوسط در یک سال پانصد فرم از داوطلبین به دستمان میرسد که گاهی بهطور ناشناس پر شدهاند و گاهی از سوی خانواده یا دوستان و همسلولیها پر شدهاند. البته وبسایت ما در ایران فیلتر است. اگر فیلتر نبود، مطمئناً تعداد بسیار بیشتری به دستمان میرسید. آنچه جای تعجب دارد این است که استقبال از این کار در داخل ایران خیلی بیشتر است تا خارج از ایران. این مسئله برای خود ما هم تعجبآور است، چون خطر در ایران بیشتر است تا خارج از کشور.
دویچهوله: شاید بتوان گفت امسال برگزاری سالگرد کشتهشدگان سال شصت و هفت چند ویژگی دارد. یکی صحبتهای چندی پیش میرحسین موسوی که دولت وقت خود را در رابطه با اتفاقات آن سال ناآگاه دانست و ویژگی دیگر فوت آیتاالله منتظری است که ایشان هم با افشاگریهایشان و نامهی اعتراضآمیزشان در آن زمان نقش داشتند. ارزیابی شما در اینباره چیست؟ شما ویژگی خاصی برای مراسم امسال قائل هستید؟
من فکر میکنم گزارش رابرتسون خیلی تأثیر مهمی داشت بهخصوص در رابطه با واکنش آقای موسوی. اگر بهخاطر داشته باشید، هنگام فعالیتهای انتخاباتی آقای موسوی، این موضوع در طول کمپین انتخاباتی ایشان مطرح شد و ایشان پاسخی نداد. یکی از دلایلی که ما با عجله متن انگلیسی این گزارش را برای سالگرد انتخابات منتشر کردیم، البته با اصرار خود قاضی رابرتسون، به خاطر این بود که مسئولین جمهوری اسلامی ایران آگاه بشوند که اگر دست به کشتار و یا خشونت بزنند، نهتنها فراموش نمیشود بلکه شامل مرور زمان هم نمیشود و حتی جامعهی بینالمللی هم ممکن است آنها را پاسخگو کند.
این گزارش بحثی در جامعهی ایران و به خصوص در درون بچههای حرکت سبز ایجاد کرد که آیا انتشار این گزارش در این موقع لازم بود که آقای موسوی را تضعیف کند. ما بعد از اینکه فشردهی فارسی این گزارش را منتشر کردیم، روی این بحث تاکید کردیم که حقیقت همیشه لازم است و هیچ مصلحتی ارجحیت بر حقیقت ندارد. کما اینکه آقای موسوی با گفتن حقیقت و یا موضعگیری در این مورد نه تنها خود را تضعیف نمیکند بلکه باعث تقویتاش در ضعفی که دارد میشود.
اشارهای که به مرگ آقای منتظری و نقش ایشان در ارتباط با طرح دوبارهی فاجعهی ۶۷ داشتید، کاملاً درست است. مرگ ایشان در آغاز زمستان گذشته، چون شخصیت ایشان را از نظر تاریخی طرح کرد، طبعاً ماجرای ساال شصت و هفت را دوباره مطرح کرد. احتمالاً ترکیبی از این عوامل است که یکباره ماجرای سال شصت و هفت را باردیگر به صحنهی تاریخی ایران برگردانده و بهنظر من این خیلی مثبت است.
جهانگیر اسماعیلپور سخنران دیگر مراسم امسال که به تازگی خاطرات خود در زندان عادلآباد شیراز را بهصورت کتاب منتشر کرده است در مراسم امسال از خاطرات خود در زندان عادلآباد شیراز صحبت کرد و در صحبتهایش بر لزوم تردید کردن در آنچه که تا بهحال درباره کشتهشدگان سال شصت و هفت گفته و نوشته شده است تاکید کرد. جهانگیر اسماعیلپور در ابتدای مراسم، سخنانش را چنین آغاز کرد: « من جهانگیر اسماعیلپور هستم. در زمستان سال شصت و یک بازداشت شدم و بعد از پایان قتل و عام تابستان شصت و هفت از زندان آزاد شدم.»
دویچهوله: ممکن است بخشی از کتاب «عادلآباد، رنج ماندگار» را با صدای خودتان برای مخاطبان دویچهوله بخوانید؟
جهانگیر اسماعیلپور: غروب زمستان سال شصت و یک، در میان عابران خسته و غریبه، در خیابان بهدام افتادم. چشمبند را که به چشمانم زدند، به تاریکخانه پا نهادم. میدانستم در همهی امیدها بهرویم بسته شده است. به قعر چاهی پرتاب شده بودم. در راهرو، کنار دیوار ایستاده بودم. صدای نالههای دختران و پسران جوان را میشنیدم که از قعر زیرزمین بیرون میآمد و به دیوارههای تودرتوی بازداشتگاه فرو مینشست و پژواک کر کنندهی آن گوشام را پر میکرد. از خودم میپرسیدم، آیا من هم در چنین لحظاتی فریاد خواهم کشید؟ و هزاران سؤال دیگر که هیچ جوابی برای آن نداشتم. تنها به خودم امیدواری میدادم که من به زیرزمین برده نخواهم شد.
دویچهوله: کتابهای زیادی درباره خاطرات زندانیان سیاسی منتشر شده است. فکر میکنید کتاب شما ممکن است چه تفاوتی با کتابهای مشابه داشته باشد؟
طی این سالها مطلبی که راجع به زندانهای شهرستانها باشد را حداقل من ندیدهام و نخواندهام. یکی از ویژگیهای کتاب این است که ما یک نمونه از زندان دیگری که مربوط به زندان تهران یا مرکز نیست داریم.
ببینید، زندان تاریکخانهای است که هرکدام از این مطالب و گفتوگوها پرتو نوری است بر این تاریکخانه. تا زمانی که تمام زوایای این اتاق روشن نشود، ما نمیتوانیم با قطعیت اشاره کنیم که مطلبی که رخ داده، درست است یا غلط. پرسشها و تردیدهایش کجا هستند. این یکی از ویژگیهای کتاب من است.
دیگر اینکه من تلاش کردم از نوشتن مطالبی که در سایر کتابها آمده است، پرهیز کنم. عموماً وقتی صفحات نخست کتابهایی که مربوط به ادبیات زندان هستند را باز میکنید، از اینجا شروع میشود که نویسنده چگونه دستگیر شده است، چگونه شکنجه شده، چند تا کابل خورده و چه واکنشی نشان داده است. راستش، من خودم به عنوان زندانی، از این تکرار کمی دلزده شدهام، برایام جالب نیست. من در فصل نخست کتاب از اشاره به این موضوع پرهیز کردهام.
مصاحبهگر: حسین کرمانی / کیواندخت قهاری
تحریریه: بهمن مهرداد
2010-09-05
19:22:15 هنگامی که ما زبان مادری خود را میآموزیم همراه آن رفتارهای فکری مشخصی را هم یاد میگیریم و این رفتارهای فکری تأثیر مهمی در شکلگیری نوع تجربیات ما از جهان پیرامون دارند
گای دویچر، در شماره تازه روزنامه «هرالد تریبیون» در مقالهای با عنوان «آیا زبان شما چگونگی فکر شما را شکل میدهد؟» مینویسد: پژوهشهای چندسال اخیر نشان میدهد که هنگامی که ما زبان مادری خود را میآموزیم همراه آن رفتارهای فکری مشخصی را هم یاد میگیریم و این رفتارهای فکری تأثیر مهمی در شکلگیری نوع تجربیات ما از جهان پیرامون دارند.بررسیها نشان میدهد هر زبان به خاطر ساختار ویژهای که دارد متکلمانش را ناچار میکند در افکار خود رفتارها و چارچوبهای مشخصی را دنبال کنند.برای نمونه هنگامی که کسی به زبان انگلیسی میگوید: «I spent yesterday evening with a neighbor» (دیروز عصر با یکی از همسایهها بودم) این اجازه را داشته که مشخص نکند همسایهاش زن بوده یا مرد. اما اگر کسی همین جمله را بخواهد در زبان آلمانی یا فرانسوی بیان کند بهناچار معلوم میشود که جنسیت همسایهاش چه بوده، زیرا برای نمونه در آلمانی واژه همسایه مرد (Nachbar) با همسایه زن (Nachbarin) تفاوت دارد و واژهای خنثی برای همسایه وجود ندارد.زبانهایی مانند آلمانی و فرانسوی که واژهها در آنها دارای حروف تعریف مذکر و مؤنث و پسوندهای جنسیتی هستند، متکلمانِ خود را ناچار میکنند تا در صحبتها، جنسیت همسایه، معلم، دوست و دیگر افراد را لو بدهند ولی گروهی دیگر از زبانها که دستور زبان جنسیتنما ندارند اینطور نیستند.از سوی دیگر، زبانی مانند انگلیسی، فرد را ناچار میکند تا در بازگویی خبری مانند «خوردن شام با همسایه» حتماً زمان رخ دادن این عمل را هم در جمله بگنجاند. در فعلهای انگلیسی ناچاریم زمان رخ دادن عمل «گذشته، حال، آینده» را مشخص کنیم ولی برای نمونه در زبان چینی چنین نیست و در این زبان برای همه زمانها فقط یک شکل از فعل بهکار میرود.هنگامی که زبان شما دائماً شما را مجبور میکند تا دادههای مشخصی را در گفتار خود بگنجانید در واقع دارد توجه شما را به جزئیات مشخصی از جهان پیرامون جلب میکند. چینیها نیاز ندارند در موقع توصیف هر عمل، به زمان رخ دادن آن هم فکر کنند.چارچوبهایی که زبان برای فکر افراد تعیین میکند از همان خردسالی بر روی نوع تفکر، احساسات، خاطرهها و تجربیات افراد هم تأثیر میگذارد.اگر برای نمونه دوباره به مسئله جنسیت در زبان نگاه کنیم میبینیم که وقتی از نظر گرامری برای یک شیء در یک زبان، جنسیت مشخصی تعریف میشود نوع حس و نگاه متکلمان آن زبان به آن شیء تفاوت میکند.
پل در آلمانی (die Brücke) از نظر دستوری مؤنث است و حرف تعریف مؤنث میگیرد در حالی که واژه پل در زبان اسپانیایی (el puente) مذکر با حرف تعریف مذکر است. زمانی که در پرسشنامهای از آلمانیزبانها در مورد حس و نظرشان در خصوص پلها سؤال شد آنها پل را شیئی «باریکاندام و آراسته» توصیف کردند و در همان پرسشنامه، اسپانیاییزبانها پل را «شیئی قدرتمند» نامیدند.
برای نمونه، پل در آلمانی (die Brücke) از نظر دستوری مؤنث است و حرف تعریف مؤنث میگیرد در حالی که واژه پل در زبان اسپانیایی (el puente) مذکر با حرف تعریف مذکر است.زمانی که در پرسشنامهای از آلمانیزبانها در مورد حس و نظرشان در خصوص پلها سؤال شد آنها پل را شیئی «باریکاندام و آراسته» توصیف کردند و در همان پرسشنامه، اسپانیاییزبانها پل را «شیئی قدرتمند» نامیدند.احساسات ویژهای که گویشوران زبانهایی مانند آلمانی و اسپانیایی به خاطر «جنسیت» دستوری کلمات نسبت به هر شیء پیدا میکنند به طور کامل برای یک انگلیسیزبان ناشناخته است زیرا انگلیسی، زبانی است تقریباً بدون جنسیت.یک اتاق و دو واقعیتحوزهای که نفوذ زبان بر ذهن، خود را بیش از همه نشان میدهد، حوزه جهتشناسی است.در حالی که ما در زبانهای رایج پیرامون خودمان عادت داریم به هنگام آدرس دادن از «چپ و راست و عقب و جلو» صحبت کنیم در گروهی دیگر از زبانهای دنیا اینگونه نیست.در زبان «گوگو ییمیتهیر» که از زبان بومیان استرالیا است و در زبانهای مختلف دیگری که از پلینزی تا مکزیک و از نامیبیا تا بالی اندونزی پراکندهاند افراد به صورت «چپ و راست» آدرس نمیدهند بلکه برای نشانیها از «شمال و جنوب و شرق و غرب» استفاده میکنند.در بیشتر زبانهای دنیا، خود فرد مرکز و محور جهات پیرامون فرض میشود ولی در «گوگو ییمیتهیر» و زبانهای مشابه اینطور نیست. یک گویشور «گوگو ییمیتهیر» نمیگوید «برو کنار» بلکه میگوید: «کمی به طرف شرق برو.»برای صحبت کردن زبانهای اینچنینی، فرد باید در هر لحظه بداند که جهات چهارگانه اطرافش کجاست و بررسیها نشان میدهد که متکلمان این زبانها بهطرز عجیبی هر لحظه از جهات جغرافیایی اطرافشان بهخوبی آگاهند. گویا این افراد در هر لحظه «حس میکنند» شمال، جنوب، غرب و شرق کجاست.طبق یک گزارش، محققان چشمهای یکی از گویشوران زبان «تزلتال» از جنوب مکزیک را با چشمبند بستند و بیش از ۲۰ بار او را چرخاندند و او بعد از باز شدن چشمش باز هم توانست جهات جغرافیایی را درست تشخیص دهد.متکلمان «زبانهای جغرافیایی» از کودکی میآموزند تا از طریق توجه به محل قرار گرفتن خورشید، جهت وزش باد و غیره، چهار جهت جغرافیایی را تشخیص بدهند.بنابر این زمانی که یک گویشور زبانی مانند «تزلتال» یا «گوگو ییمیتهیر» خاطرهای را به یاد میسپارد، حس جغرافیایی رویدادی که به یاد سپرده را نیز حفظ میکند تا بتواند بعداً آن خاطره را به درستی بازگو کند.وقتی شما به دو اتاق مشابه ولی رودررو در هتلی سر بزنید بعداً نقشه داخلی این دو اتاق را به یک شکل به یاد میآورید ولی دوست «گوگو ییمیتهیر-زبان» شما که به این دو اتاق سر زده به یاد خواهد آورد که نقشه یکی به حالت شمالی-جنوبی و دیگری در جهت عکس قرار داشت.بررسی زبانشناسان و روانشناسان رفتهرفته نشان میدهد که تأثیرات زبان بر فکر و اندیشه ما بیش از آن است که فکر میکردیم. عادتهای ذهنی که فرهنگ و زبان ما از زمان کودکی در نهاد ما افکنده مشخصکننده نوع تجربه و حس ما نسبت به اشیاء پیرامونی است و این عادتها شاید در شکلگیری باورها، ارزشها و ایدئولوژیهای ما هم تأثیرگذار باشند.اندازهگیری این تأثیرات و ارزیابی میزان دخالت آنها در سوءتفاهمهای فرهنگی و سیاسی نیاز به بررسیهای بیشتری دارد 2010-09-05
18:28:44 فرار از حجم های قوطی کبریتی
مصاحبه با بابک شکوفی طراح سینما آزادی و سینما تماشا
مسعود مرعشی- علی غرقی
سینما آزادی یکی از پرحاشیه ترین بناهای کشورماست. آتش سوزی مشکوک، تخریب بی جهت(در حالی که پروژه از نظر بسیاری متخصصان قابل تعمیر و بازگشت بود)، مسابقه معماری پر حرف و حدیث، تعویض کارفرما، کوچک شدن زمین، ساخت ضرب العجلی و... همه این ها، مهندس بابک شکوفی، معمار مجموعه جدید را بر آن داشته تا در مجموعه «وقایع التفاقیه تماشاخانه آزادی» گفته ها و نا گفته های این پروژه را به قلم بیاورد. از این رو با او به گفت و گو نشستیم تا فراتر از مصاحبه های انجام شده در این چند سال، برای ما از روند ساخت پردیس سینمایی آزادی و هم چنین پردیس سینمایی تماشا بگوید.
*-آقای مهندس؛ بیشتر از دو سال از بهره برداری ساختمان جدید سینما آزادی می گذرد. اگر بخواهید خودتان را جای یک عاشق پر و پا قرص فیلم و سینماروی قدیمی بگذارید، ساختمان جدید، چه قدر به آن سینمایی که دوست داشتید به جای سینما شهرفرنگ ساخته شود، نزدیک است؟ من در ابتدا بگوبم که یک ساختمان وقتی ساخته می شود، نیروهای زیادی هستند که در شکل گیری آن چه که در نهایت به وجود می آید و مورد استفاده قرار می گیرد، دخیل هستند. فقط یکی از این نیروها طراح است. نظرات و سلایق کارفرما و صاحب کار و مشتری آن پروژه، شرایط اقتصادی حاکم بر طرح، این که چه پیمان کاری را برای ساخت پروژه انتخاب بکنند و در مجموع شرایط مدیریتی حاکم بر دستگاه سازنده طرح، کاملاً تاثیرگذار هستند. اگر من از همان اول آزاد بودم که یک برنامه فیزیکی را برای زمین پیشنهاد بکنم، ممکن بود برنامه متفاوتی را به عنوان برنامه ایده آلم برای ایجاد یک مجموعه سینمایی درآن نقطه از شهر پیشنهاد بکنم. اما واقعیت اینجاست که زمانی که طراحی این پروژه را (آن طرحی که در نهایت ساخته شده) شروع کردم، در مقابل یک بایدهایی قرار گرفتم که با توجه به تجربه چندساله ای که سر این پروژه داشتم، می دانستم که در خارج از چارچوب این بایدها، اینجا اصلا مجموعه سینمایی اجرا نمی شود. مثلا از طرف کارفرما از من خواسته شده بود که حتما این مجموعه باید سه طبقه فضای تجاری داشته باشد که این مصوب کمیسیون ماده پنج شهرداری تهران بود. اگر من مخالفت می کردم، تنها اتفاقی که می افتاد این بود که می گفتند ممنون! ما با شما کار نمی کنیم و بعد با یک معمار دیگر که حاضر می بود با آن شرایط کار بکند، قرارداد طراحی را می بستند. اما من چون برنده آن مسابقه بودم، برنده خیلی جدی اش هم بودم و برایم خیلی مهم بود، می خواستم آن را به هر ترتیبی انجام بدهم. طی این سال ها من چندین بار آن پروژه را طراحی کرده بودم؛ یک بار برای مسابقه طراحی کردم.همان طور که می دانید مسابقه اش در شرایطی اجرا شد که قرار بود زمین شرقی سینما که الان قرار است در آن پارکینک ساخته بشود، به زمین فعلی اضافه شود. یعنی یک زمین دو هزار متری در اختیار شرکت کنندگان مسابقه گذاشته بودند.آن طرح من که برنده ی مسابقه شد، برای آن زمین بزرگ طراحی شده بود.) بعد از چندین سال گفتند که نتوانسته اند آن زمین کناری را بخرند و یک زمین 800 متری (کمتر از نصف زمین مسابقه) را در اختیار دارند که می خواهند در این زمین اجرا کنند. بنابراین آن طرحی که من با آن در مسابقه برنده شدم را کنار گذاشتم و از اول طراحی کردم. سری بعد کارفرما عوض شد و من برای بار سوم از ابتدا طراحی کردم. اول حوزه هنری کارفرما بود، بعد از آن شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران کار را در دستش گرفت. در اصل آن برنامه فضایی، هم به من تحمیل شد، هم به شهر تحمیل شد و هم به علاقه مندان به سینما. در این مورد کاری نمی توانستیم بکنیم. نه من و نه شهروندان زورمان نمی رسید که مجموعه تجاری را از ساختمان حذف کنیم. اگر آن مجموعه تجاری را از طرح حذف می کردیم، شک نداشته باشید که الان سینما آزادی وجود نداشت.
*-پس مصوبه کمیسیون ماده پنج هم تاثیر زیادی روی طرح داشت. بله. سال 82 مصوبه ای تصویب شد به خاطر این که بخش خصوصی را برای سرمایه گذاری در ساخت سینما تشویق بکنند. گفتند هر کسی که سالن سینمایی بسازد، معادلش اجازه تجاری می گیرد. مثلا اگر دو هزار متر سینما بسازد، به او مجوز دو هزار متر تجاری می دهند. بعد از این که این مصوبه تصویب شد، نهضت جدید ساخت مجموعه های سینمایی عمدتا در تهران و بعد در شهرستان ها شروع شد. همه سینماهای جدیدی که در این مدت ساخته شده، عملا در این چارچوب قرار دارند. به غیر از یکی که البته دلیل آن را هم خواهم گفت.
البته این را هم بگویم که قرار بود از این امتیاز بخش خصوصی استفاده بکند ولی طبق معمول باقی چیزهای ما، اوضاع طبق آن چیزی که در اول صحبت می شود، پیش نرفت و تا الان عمدتا شهرداری از این امتیاز استفاده کرده است. تعداد کمی از این مجموعه های سینمایی را واقعا بخش خصوصی سرمایه گذاری کرده. شاید کمتر از 20 درصد آن چه که ساخته شده.
با این اوصاف من در کنار این داستان، سعی کردم یک فضای مطلوب و شهری درست کنم. اصولا کنار هم قرار گیری کاربری های عمومی شهری (مثلا تجاری در کنار فرهنگی) با این هدف که مخاطبین هر یک از این کاربری ها بیایند و کاربری دیگر را هم تقویت کنند، چیز بدی نیست و در دنیا هم دارد انجام می شود. من سعی کردم این پیش فرض را به نوعی تلفیق کنم با همدیگر که ما در مجموع یک مجموعه ی پویای عمومی شهری داشته باشیم. الان عمده فضاهای تجاری یا خدماتی سینما آزادی و یا حتی بعضی کافی شاپ ها راه نیفتاده اند؛ یکی از دلایل آن هم یک سری موانع و پیچیدگی هایی است که مالکیت فعلی سینمایی تحمیل کرده است. یعنی اگر دست بخش خصوصی بود، خیلی طبیعی مزایده ای گذاشته می شد و با مناسبات شفاف و روشن اقتصادی آن را فروخته بودند. به همین دلیل که گفتم، آن ساختمان هنوز عملکرد نهایی خودش را که برایش طراحی شده، نشان نمی دهد. آن ساختمان طراحی شده برای نوعی حرکت گشت و گذاری بین طبقات. بروی بالا، بیایی پایین. به عنوان مثال کسانی که بلیط سینما خریده اند، تا زمانی که سانس شروع بشود در بین تجاری ها بگردند و راه بروند و قدم بزنند. آن فضای تجاری و دیدن ویترین ها خودش یک سرگرمی است و بالعکس، کسانی که برای مجموعه ی تجاری وارد آن مجموعه می شوند (که الان هنوز مجموعه چنین مخاطبی ندارد) وقتی که خسته شدند، سری هم به طبقات بالاتر هم بزنند و ببینند الان چه فیلم هایی در اکران است... در نتیجه من هنوز خودم نمی دانم که آن ساختمان بعد از این که همه کاربری هایش راه بیفتد، تا چه حد به آن ایده آلی که برایش طراحی شده، نزدیک می شود. ساختمان هنوز راه نیفتاده؛ هنوز لنگ است.
*-با توجه به تجربه ای که در این سینما داشته اید، فکر نمی کنید سیاستی که اصرار در ساخت مجموعه های بزرگ تجاری-تفریحی (مولتی پلکس) در سطح تهران دارد، بهتر است در بعد اقتصادی قضیه کمی عقب نشینی بکند و با کم کردن سرانه کاربری تجاری، روی بعد فرهنگی مجموعه ها تاکید بیشتری بکند؟ حتما همین طور است. دلیل ندارد که همه جا همین فرمول 50% فرهنگی، 50% تجاری انجام شود. براساس مطالعات و امکان سنجی های اقتصادی شاید باید بگوییم در فلان نقطه که مخاطب سینما زیاد است 25% از این فضا تجاری باشد، 75% اش سینمایی. چون بازده اقتصادی اش را در آن نقطه از شهر دارد. طبیعتا این مصوبه نباید به صورت مکانیکی و همیشه یکسان اعمال بشود.
*-پس اگر ما در ساختمان جدید سینما آزادی، نشانه چندانی از خاطره جمعی سینما شهرفرنگ نمی بینیم، این بیشتر به خاطر تعریف مسئله متفاوتی است که کارفرما برای این پروژه تعیین کرده بود.
حتما همین طور است. ببینید، کارفرما می خواست زیربنای زیادی را با کاربری های متفاوت در زمین خیلی کوچکی بسازد. آن جا زمینی 800 متری است و نسبت به زمین قبلی سینما آزادی که سوخت، از سمت خیابان بهشتی، هفت هشت متر عقب نشینی هم دارد. یعنی از زمین سینما آزادی قبلی هم کوچک تر است. در آن زمین کوچک، جایی که قبلا دو سالن سینما بوده، باید پنج سالن سینما و مقدار زیادی فضای تجاری، رستوران و کافی شاپ طراحی می شد. بزرگترین مشکل من به عنوان طراح این بود که چگونه این همه فضا را در این زمین کوچک جا بدهم و ارتباطاتش را حل کنم. این کار واقعاً سختی بود. وقتی که شما حجم زیادی از کاربری را دارید . حجم زیادی از زیربنا را دارید که باید در زمین کوچکی ساخته شود، ساختمان شما ناگزیر خیلی بلند می شود؛ به خصوص که سالن های سینما و فضاهای تجاری هرکدام ارتفاع بلندی می خواهند. پس ساختمان مرتفع می شود و در عین حال دست معمار برای این که یک سری بازی های حجمی و تنوعات حجمی در ساختمان ایجاد کند، تا حد زیادی بسته می شود. حجم نزدیک می شود به یک حجم بسته قوطی کبریتی. همه تلاشم این بود که از این حجم خیلی بسته و تو پر قوطی کبریتی فرار کنم. با ایجاد یک سری تنوع ها، عقب نشینی ها، شکافت هایی که توی آن فضای فشرده ایجاد می کردم. در واقع موضوع طراحی این ساختمان فرار از محدودیت هایی است که به آن تحمیل شده بود. یعنی فرار از تراکم زیاد (این ساختمان نزدیک به هزار درصد تراکم دارد)، فرار از فشردگی زیاد، فرار از مشکلات عملکردی و چرخه حرکتی. برای اولین بار بود که در ایران، سالن اصلی سینما در ارتفاع بالای چهل متر از سطح زمین ساخته می شد و این خودش در شروع کار، ترسناک بود. آیا این کار می کند؟ آیا تو می توانی مردم را چهل متر ببری بالاو بعد چهل متر آن همه جمعیتی را که به طور فشرده از در سینما خارج می شود را تخلیه کنی؟
*-آن سینمایی که گفتید بر اساس مصوبه کمیسیون ماده پنج شهرداری ساخته نشده، پردیس سینمایی ملت نیست؟ بله. سینما ملت برعکس اکثر مجموعه های سینمایی که شرکت توسعه فضاهای فرهنگی ساخت، فضای تجاری ندارد. فقط یک فضای تجاری حداقلی در حد یک کتابفروشی.
*-دلیل خاصی دارد؟ بله، دقیقا دلیل خاصی دارد. به خاطر این که خود شرکت توسعه فضاهای فرهنگی سرمایه گذار آن مجموعه نبود. خودش پولش را نمی داد، در نتیجه تجاری هایش هم مال خودش نمی شد. پول آن مجموعه را شهرداری منطقه می داد. اگر آن جا تجاری می گذاشتند، مال شرکت توسعه نمی شد، مال شهرداری منطقه می شد در نتیجه شرکت توسعه انگیزه ای نداشت آنجا تجاری ایجاد کند. پس عدم تامین هزینه های ساخت مجموعه ی سینمایی ملت این امکان خوب را ایجاد کرد که در آن بخش تجاری نباشد. به همین خاطر دست معمار آنجا برای طراحی بازتر باشد.
*-بافت مخاطبان سینما آزادی کنونی نسبت به سینمای قبلی تفاوت کرده است. در حال حاضر این سینما بیشتر مورد توجه آن قشری قرار گرفته که قبلا کمتر به سالن های سینما می آمدند، در صورتی که سینمای سابق، یک مرکزیت فرهنگی قوی داشت و پاتوق سینمادوستان بود. الان مرکزیت فرهنگی این مجموعه به جاهای دیگری در تهران منتقل شده؛ مثل سینما فرهنگ و پردیس سینمایی ملت و موزه سینما. آیا شما این تغییر مخاطب را در طرح اولیه تان هم پیش بینی کرده بودید؟ بله. مخاطبینی که من برای این مجموعه در نظر گرفته بودم ، گسترده تر از مخاطب قبلی اش بود. بیشتر از یک فضای پاتوقی. من در واقع ایجاد یک میدان عمومی شهری را در نظر داشتم. میدان می تواند یک فضای باز با همان مفهوم کلاسیک میدان نباشد. یک فضای عمومی شهری است که حالا در یک فضای بسته اتفاق افتاده و می تواند مخاطبین وسیعی را از همه جای شهر داشته باشد. وقتی شما 5 سالن سینما دارید، دیگر فضا، فضای پاتوقی نیست. وقتی شما مقدار زیادی فضای تجاری و کافی شاپ و رستوران دارید (که هنوز رستوران طبقه منفی یک افتتاح نشده است) دیگر شما آن فضای پاتوقی را ندارید. در نتیجه من کاملا هدف گیری کردم تا اینجا یک فضای عمومی شهری با امکانات نسبتا وسیع تر بشود. بعد از آن که همه آن کاربری ها افتتاح شود، ساختمان رفتار نهایی خودش را نشان می دهد. هنوز نشان نداده. ولی باز طبق آمارهایی که مراجع رسمی می دهند، بیش از سی درصد کل فروش بلیت های سینما در شهر تهران را مجموعه سینمایی آزادی دارد. همین موضوع نشان دهنده این است که دارد با استقبال بالایی مواجه می شود.
*-آقای مهندس، اسم شما همیشه کنار اسم سینما آزادی می آید. از دید یک معمار، از چنین موضوعی ناراحت نیستید؟ ترجیح نمی دهید که کارهای بیشتری انجام بدهید و شما را با یک مجموعه پروژه معماری بشناسند، نه فقط یک پروژه خاص؟ نه! من راضی هستم. علی رغم همه اتفاقاتی که در طول ساخت سینما آزادی افتاد و به آنها اشاره کردم و محدودیت هایی که برای من وجود داشت، باز در مجموع من از آن چه که از کار در آمده، راضی هستم. در اواخر پروژه می خواستند خیلی سریع کار را تمام کنند تا آن را به دهه فجر 86 برسانند. این عجله باعث شد در دو ماه آخر کار را ماست مالی کنند و جزئیات را تمیز اجرا نکنند. اما علی رغم همه این چیزها من باز در مجموع از این ساختمان راضی هستم به خاطر این که اینجا ایران است و می توانست خیلی اتفاقات بدتری بیفتد. حجم نمای خارجی ساختمان دقیقا مطابق طرح و نقشه و سلیقه ی من اجرا شد که می توانست نشود. مثلا در مقطعی این جنس نما را می خواستند تمام کامپوزیت آلومینیوم بکنند. من از متنفرم این کامپوزیت آلومینیم. الان مد شده است و هر بقالی می آید نمای بقالی اش را کامپوزیت آلومینیوم می کند! این به نظرم یکی از نشانه های خودباختگی ماست که فکر می کنیم این ماتریال الان پیکان پیش برنده معماری در غرب است. چنین چیزی نیست! در مقطعی کارفرما ناگهان تصمیم گرفت نما را کامپوزیت آلومینیوم بکند. ما آن موقع نظارت نداشتیم، دستمان بسته بود. من فقط می توانستم به کارفرما توصیه و علاقه شخصی ام را بگویم و در آن شرایط کارفرما اصلا الزامی نداشت که حرفم را قبول بکند کما این که در خیلی از چیزها به خصوص فضاهای داخلی حرف هایم را قبول نکرد. من می گفتم ساده ساده ساده! آن ها گرفتند و دکوراسیون داخلی را شلوغ کردند. در یک زمانی یک مقامی آمد یک روز از کارگاه ساختمانی بازدید کرد. بعد از آن که تازه تصمیم گرفته شده بود که نما سیمان شسته بشود (همین رنگی که الان وجود دارد، مد نظر من بود) ناگهان این مقام که حالا نمی خواهم اسمش را بگویم، البته شهردار نبود کس دیگری بود...
*-شما اسمش را به ما بگویید، ما نمی نویسیم! می گویم شهردار نبود، ربطی به آقای قالیباف نداشت. یکهو آمد گفت که سنگ خاکستری دراین سیمان شسته به کار ببرید و نما را خاکستری بکنید که این چرک مرد بشود. من اصلا نمی دانم چرا و به چه دلیل. یک روز آمدم روی دیوار، نمونه های سیمان شسته ای که زده بودند را دیدم. نمونه های وحشتناکی مثل آسفالت؛ سیاه! خاکستری! که اصلا اگر تمام این ساختمان آن قدر سیاه و خاکستری اجرا می شد، مثل این بود که تمام نمای این ساختمان آسفالت می شد. واقعا با بدبختی توانستم سازندگان را مجاب کنم که این کار را نکنند. پس می توانست اتفاقات خیلی بدتری هم بیفتد و خوشبختانه آن اتفاقات بدتر نیفتاد و به همین دلیل است که من از این مجموعه راضی ام. من در پروژه هایی که بعد از سینماآزادی انجام داده ام، یک کارهای دیگری کرده ام. همین الان مرتب سعی می کنم تجربیات جدیدی را امتحان کنم. فکر نمی کنم معماری من با سینما آزادی تمام شده باشد. ولی صریحا از این که اسمم در کنارش باشد راضی ام. علی رغم عدم رضایت هایی که گفتم.
به هر حال این یک معماری است که من چندین سال پیش کردم. همین الان دارم کارهایی می کنم که در آن ها از تجربیات کارهای گذشته ام استفاده کردم و همین طور دارم کارهایم را مدام بهتر می کنم؛ پردیس سینمایی تماشا را من یکی دو سال قبل از این که سینما آزادی اجرا شود، طراحی کرده بودم. من خودم پردیس سینمایی تماشا را بیشتر دوست دارم چون آن جا دستم باز بود. یعنی در یک زمین باز توانستم به زعم خودم یک مجسمه ی شهری طراحی بکنم که آن بازی های حجمی که می خواستم و آن نور معماری که خیلی بهش علاقه مندم، را با آزادی بیشتری توانستم داخل آن اجرا کنم. یک ایده هایی (مثلا وجود پله های نمایان دوار روی نما) که در طرح برنده مسابقه سینما آزادی بود، در طرح سینما تماشا هم هست به همین دلیل من پردیس سینمایی تماشا را بیشتر دوست دارم. در سینما آزادی دستم خیلی بسته بود.
*-فرایند ساخت سینما تماشا هم به فرایند ساخت سینما آزادی شبیه بود؟ نه. خوشبختانه ما در سینما تماشا در اجرا نظارت داشتیم. خیلی راضی تر هستم. پردیس سینمایی تماشا مطابق طرح و سلیقه من تمام شد. حالا بماند که در زمان بهره برداری، متاسفانه بهره بردار برای خودش دخل و تصرف هایی کرده. مثلا سالن اسکیتی که ما در طبقه بالا طراحی کرده بودیم را تبدیل کرده اند به تالار عروسی و یک تابلوی خیلی زشتی هم آن بالا زده اند! مراجعی باید باشد که به این مسائل رسیدگی کند؛ به حق تالیف معمار. متاسفانه در این مورد فکر می کنم سازمان هایی که باید نسبت به فرهنگ معماری حساسیت داشته باشند، این کار را نمی کنند.
این مصاحبه در روزنامه شرق پنجشنبه، چهارم شهریور هشتاد و نه چاپ شده 2010-09-05
00:45:07 آمادهشدن برای شرایط جنگی
روزنامهی آلمانی «هامبورگر آبندبلات» : آمریکا میخواهد دندانهای ایران را بکشد.
به نوشتهی یک روزنامهی آلمانی "Hamburger Abendbatt"
، راهبرد کنونی ایالات متحده آمریکا در منطقه تضعیف ایران است نه تغییر رژیم در این کشور. آمریکا میخواهد با "کشیدن دندانهای ایران"، خطر تهران برای منطقه را از بین ببرد.
روزنامهی آلمانی «هامبورگر آبندبلات» روز شنبه ۴ سپتامبر در مقالهای به بررسی راهبرد جدید ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه، بهویره در شرایط پس از خروج نیرروهای نظامی آن کشور از عراق پرداخته است. این روزنامه مینویسد، خروج نیروهای رزمی آمریکایی از عراق یک خلاء قدرت خطرناکی را در خاورمیانه پدید آورده است. اکنون ۵۰ هزار نیروی نظامی باقیمانده آمریکا در عراق تنها یک سال دیگر فرصت دارند که با شدت هرچه تمامتر نیروهای نظامی و امنیتی عراق آموزش دهند.
این روزنامهی آلمانی نوشته است، اکنون دیگر مشخص شده که تصمیم پل برمر، حاکم آمریکایی عراق برای انحلال کامل ارتش عراق پس از سقوط صدام حسین در سال ۲۰۰۳ کاملا اشتباه بوده است. زیرا انحلال ارتش عراق نه تنها موجب بیثباتی عراق شد، بلکه این کشور را به یک جنگ داخلی فروبرد. علاوهبر این، ارتش به شدت مسلح عراق در زمان صدام حسین، یک وزنه مهم در برابر قدرت فزاینده ایران بود.
اما ارتش عراق اکنون در چنان موقعیتی نیست که قادر به خنثی کردن توان نظامی ایران و ایجاد توازن در منطقه باشد. به نوشتهی «هامبورگر آبندبلات»، تجهیز روزافزون نیروهای نظامی ایران به سلاحهای متعارف و نیز برنامهی اتمی این کشور، اسرائیل را بهشدت نگران کرده است.
روزنامهی آلمانی در ادامهی مقالهی خود مینویسد، علاوه بر اسرائیل، کشور دیگری نیز خود را در معرض تهدید ایران احساس میکند: عربستان سعوی. این کشور سنیمذهب با نظام پادشاهی به عنوان متولی اماکن مقدسی چون مکه و مدینه، از موقعیت رهبری سیاسی - مذهبی در جهان اسلام برخوردار است. اما تلاشهای ایران شیعی برای افزایش نفوذ و قدرت منطقهای خود، این موقعیت عربستان را به چالش کشیده و بر قرنها رقابت میان فارسها و اعراب، و شیعه و سنی دامن میزند.
ناشی از این نگرانیها است که موسسهی خصوصی تحقیقاتی "استراتفور" (Stratfor) در آمریکا میگوید، عربستان سعودی هرچند آرامتر و بیسروصداتر اما شدیدتر از اسرائیل در تلاش است ایالات متحده را به اتخاذ تدابیری علیه ایران وادار کند.
چند هفته پیش ملک عبدالله پادشاه عبستان سعودی در اقدامی کاملا غیرمترقبه، به لبنان سفر کرد، آن هم با همراهی بشار اسد، رئیسجمهور سوریه. با وجود آنکه این دو رهبر مناسبات چندان گرمی با یکدیگر ندارند، اما مسئله مهم برای پادشاه عربستان سعودی آن است که با این اقدام به گروه تندرو حزبالله لبنان که بازوی مسلح ایران در این منطقه است، هشدار دهد.
علاوهبر این سعودیها در تلاشاند که سوریه را از ایران جدا سازند. موسسهی "استراتفور"، که به دولتها و کنسرنهای بزرگ در اقصا نقاط دنیا مشاوره میدهد، میگوید، بخشی از دوستان ایران در حال فاصلهگرفتن از این کشورند و رژیم تهران اکنون خود را با دشمنانی مواجه میبیند که پیش از این آنها را متحد خود میدانست.
آمادهشدن برای شرایط جنگی
علت این تلاشها و اقدامها به نظر نویسنده روزنامه آلمانی «هامبورگر آبندبلات»، آمادگی ایالات متحده آمریکا و متحدان آن در منطقه برای شرایط رویارویی نظامی با ایران است؛ یعنی همان گزینه آخری که آمریکاییها تاکید دارند که اگر ناچار شوند به آن متوسل خواهند شد. آمریکا و متحدانش میدانند که اگر چنین جنگی در گیرد، ایران از گروههای مورد حمایت خود مانند حزبالله و حماس استفاده خواهد کرد. فعالیت عربستان سعودی متوجه آن است که خطر این گروهها را خنثی کند.
این روزنامهی آلمانی به نقل از موسسهی آمریکایی "استراتفور" نوشته است، «بستن تنگنهی هرمز»، که نیمی از نفت جهان از آنجا عبور میکند، و نیز «بیثباتسازی عراق» میتواند مهمترین خطرات برای آمریکا در شرایط وقوع رویاویی نظامی با ایران باشد.
در عراق هماکنون تلاشهای گستردهای در جریان است که از قدرت فراکسیون شیعی طرفدار ایران کاسته شود. اما آمریکا با خطر بستهشدن تنگه هرمز توسط ایران چه خواهد کرد؟ به نظر نویسنده روزنامهی آلمانی، ایالات متحدهی آمریکا توان تحمل بستهشدن تنگهی هرمز را نخواهد داشت. از همینرو نیروهای نظامی آمریکا پیش از حمله به تاسیسات اتمی ایران در پناهگاههای زیرزمینی، یک جنگ هوایی گسترده علیه تاسیسات و ظرفیتهای نظامی متعارف ایران بهراه خواهد انداخت.
چنین جنگی برخلاف حملهی آمریکا به افغانستان و عراق، یک رویایی کاملا نادر در دنیا خواهد بود و خسارات عظیمی به بار خواهد آورد. نابودی نیروی دریایی، سیستم دفاع هوایی و مراکز کنترل و فرماندهی نظامی ایران هدف نخستینفاز این جنگ خواهد بود. در فاز دوم تاسیسات هستهای و نیروی زمینی ایران هدف قرار خواهند گرفت.
«کشیدن دندانهای ایران»
روزنامهی «هامبورگر آبندبلات» مینویسد، در عملیات نظامی آمریکا علیه ایران این بار نه تغییر رژیم، بلکه «کشیدن دندانهای آن» هدف مقدم آمریکاست. این جنگ هوایی بدترین سناریو برای رژیم ایران خواهد بود و خطر ژریم ایران برای منطقه را از بین خواهد برد.
سازمانهای مخفی ایالات متحده آمریکا میگویند تجهیز ایران به قدرت اتمی ابدا خطری برای آمریکا نیست، بلکه خطر اصلی در تغییر فاحش توازن قوا در منطقه از طریق یک عراق ضعیف و ایران با قدرت رشدیابنده است.
براین اساس، تقویت ارتش عراق در همکاری تنگاتنگ با دولتهای عرب سنیمذهب در منطقه، همچنین اقدامهای پیشگیرانه در برابر حمله متقابل ایران در صورت توسل به گزینهی نظامی، عناصر اساسی راهبرد آمریکا در خاورمیانه است.
http://www.abendblatt.de
deutsche Welle
2010-09-04
15:59:33 آه ای کمونیست های نومید!
در حاشیه متن "نسل دیروز، نسل امروز"
نامی شاکری
• نگران چشم های نسل امروز نباشیم که نکند کمونیست ها را در کنار خود نبیند! نگران گوش هایش باشیم و تداوم چندصدایی را در راه درازی که پیش رو داریم! کمونیست ها هنوز هم منادی معتبرترین ارزش های انسانی در گستره جهانند. در میان جنگ رسانه ای آقایان سرمایه در سراسر جهان، در هیاهوی عربده تک صدایی شان که "چنین که هست می ماند"*، نگران آن باشیم که صدای کمونیست ها به گوش نسل جوان نرسد ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه ۱٣ شهريور ۱٣٨۹ - ۴ سپتامبر ۲۰۱۰
بسیاری از ما سال هاست که مفهوم "انتقاد از خود" را با "خود لجن مالی"، "خود زنی"، "خود ناچیزانگاری" و "خودویرانگری" یکسان می گیریم. بسیاری از ما سال هاست که "گفت و گو" و "همدردی" از سر رفاقت و همراهی را با سرکوفت و سرزنش از موضع یک عقل کل از منبر رفیع خطابه و موعظه، خلط می کنیم. بسیاری از ما سال هاست که با نسبت دادن اباطیلی به نام اصول و مبانی ایدئولوژیک خود یا رقیب، به رد و اثبات فاتحانه همان اباطیل، می کوشیم و گاه، "سربلند" از خلق چنین حماسه ای حکم می کنیم که: "صادقانه آرزو دارم بسرعت خود را بازسازی کنید. اجازه بدهید صداهای تازه در میانتان حضور داشته باشد و در نهایت با گذشتن از خود و منیت های خورده بورژوایتان راه را برای کمونیسم خلاق، رزمنده و با نشاط باز کنید. در غیر اینصورت این زمزمه ها روزی به خروش سیل تبدیل خواهد شد. سیلی که شاید اینبار بناحق از روی خیلی ها بگذرد..."
البته که خیلی اعتماد به نفس می خواهد نوشتن این حرف ها با نام مستعار "سربلند"! نام ها به ویژه وقتی با استعاره همراهند، گاه چقدر افشاگرند! هیچ کس در سال ۲۰۱۰ نمی توانست ادعانامه ای نازل تر از این متن، بر علیه کمونیست های قبل و بعد از انقلاب ۵۷ ایران بنویسد و پایش امضای "سربلند" بگذارد! آخر چگونه می شود اوهامی شخصی(ولو آرامانگرایانه و نیکخواهانه) را به ""کمونیسم" تعبیر کرد و در نکوهش آنها که نسبتی با آن اوهام نداشته اند بیدادِ سخن داد! نگاه کنید:
یک:
ملودرام آغازین آقای سربلند آکنده است از تعابیری از این دست: "...جوانانی بیست و چند ساله که عشق به توده ها در نگاهشان موج می زد... آنها خود عشق بودند... عشق آنها، صداقت و عملشان همه ما را تحت تاثیر قرار داده بود... در حقیقت آنها عشق را بمیان توده ها می بردند... نسل ما با کسانی روبرو شد که با تمام وجود عاشق بودند... آنها ادای عشق را در نمی آوردند..."
می توان ساده و صریح از دوست "سربلند"مان پرسید این "عشق بازی" با مردم (که اتفاقا برادران "ارزشی" در نظام ج اا در اعلام و ابراز شبانه روزی آن گوش فلک را کر کرده اند) چه نسبتی با کمونیسم دارد؟ هر میل و گرایشی به آزادی، استبدادستیزی، فقیرنوازی و توده پرستی را می توان "کمونیسم" دانست؟ در گرایش عاشقانه "نسل ما" به مبارزه آزادی خواهانه و ضددیکتاتوری تردید نمی کنم اما آنرا مترادف با کمونیسم نمی دانم. در آن سال ها رفیق بسیار شریف و محترمی را می شناختم ازهمان "عاشق"های فقیر و مورد اجحاف و زندان کشیده و شکنجه دیده که کارل مارکس و ماکسیم گورکی را یکی می دانست (و مارکسیسم را منتسب به ماکسیم گورکی اهل شوروی می دانست!) و کم نبودند در میان "نسل ما" که کمونیسم را نه از منابع و متن های اصلی (عمدتا متعلق به حزب توده ایران) که از منابع "هرجایی" می آموختند. منابعی که ترجیع بندشان جملاتی از این دست بود:
"واژه چپ و کمونیست برای نسل جوان امروز نه تنها معنی عدالت و برابری را نمی دهد، بلکه برعکس معنای توطئه، سرکوب، جزم گرایی، سکتاریسم و خفقان را می دهد. چرا که آنها با چشمانی باز ما را نظاره می کنند. می بینند که چگونه هر روز صف بندی های باندهایمان عوض می شود. آنها می بینند که بحث های ما هیچ ارتباطی با مسائلشان ندارند. آنها می بینند که چگونه برای بهترین دوستانمان تنها به صرف انتقاد و اختلاف عقیده توطئه، آکسیون و هزاران ترفند ضدانسانی تدارک می بینیم. آنها می بینند که ما تبدیل شدیم به چند فرقه با رهبری های دائم العمر. و آنها از رهبری بیزارند. از ولایت فقیه متنفرند، از اینکه سرنوشتشان را بدست چند نام بسپارند متنفرند، و ما تمام این تنفرها را یکجا برایشان هدیه کردیم!..."
دو:
"... بی شک جوانان اول از همه خواهند پرسید که ما چه کردیم؟ ما در سه دهه گذشته چه کردیم؟ کدام مبارزه ای را سامان دادیم، کجا دخالتگر بودیم، چه وقت جان بر کف به قلب دشمن کوبیدیم؟" یا: "انها می بینند که هر ماه و هر هفته اعتراضی در کشور جریان دارد و در میانشان حتی یک کمونیست هم نیست. آنها می بینند؛ فکر می کنند و در نهایت از مقابل ما با خمیازه ای می گذرند..." یا: "... مسئله اینجاست که ما نمی توانیم شب و روز از جنگ مسلحانه حرف بزنیم و در کنارش سر چند یورو پول قطار و جای خواب با یکدیگر دعوا کنیم. مردم احمق نیستند، اینها را می بینند..."
این چند تکه از متن آقای سربلند را با این تاکید می آورم که نشان دهم او به عنوان یک "کمونیست" چقدر نسبت به آنچه در زندگی ما در ایران می گذرد دچار توهم است! آنچه که در این یک سال و اندی در ایران می گذرد، چیزی ناگهانی، خلق الساعه و جدای از تاریخ سی سال و یکصد سال گذشته ایران نیست و چه کسی هست که بتواند نقش نیروهای ترقیخواه از جمله کمونیست ها را در زنده و جاری نگهداشتن گفتمان استقلال، آزادی، و عدالت اجتماعی در این سال ها انکار کند؟ البته "شرایط عینی" مبارزه برای آزادی در ایران با تصویری که دوست "سربلند"مان به دست می دهد آشکارا تفاوت دارد! اینجا جنگ مسلحانه موضوع مبارزه ما در راه آزادی نبود (و نیست) ولاجرم نیازی هم به پاسخ به این پرسش آقای سربلند که "چه وقت جان بر کف به قلب دشمن کوبیدیم؟" نیست! اما آیا فراموش کرده ایم که آن "تقابل" جدی و قاطع میان نیروهای واپسگرا و ترقیخواه را از فردای انقلاب بهمن ۵۷ چه جریانی به راه انداخت و سازمان داد؟ "قدرت" یافتگان جدید که با سرنگونی "پادشاه" کار را تمام می دانستند و درکار بازسازی "نظام" کهن با حاکمان جدید بودند! آن کارزار جانانه برای آزادی، برای مبارزه با امپریالیسم، برای برابری حقوق مدنی تمام ایرانیان و... را چه کسانی براه انداختند؟ بجز نیروهای ترقیخواه و در راس آنها "کمونیست ها"؟ تنزل دادن کمونیست ها به افراد و جریاناتی منفعل و تماشاگر در تحولات سیاسی – اجتماعی سه دهه اخیر ایران، اگر از روی جهل نباشد قطعا از روی تبه کاری ست! غلبه دور از انتظار و سرگیجه آور نیروهای ترقیخواه به محافظه کاران و واپسگرایان در دوم خرداد ۷۶ حول شعار "ایران برای همه ایرانیان" بدون حضور و مشارکت تمام نیروهای ترقیخواه (ازجمله کمونیست های فعال درون ایران) نه ممکن بود و نه قابل ادامه! پیروزی اصلاح طلبان، دور از پرچم ها و سرودها و عکس ها تحقق یافت و با درس هایی گران به جنبش سبز در سال ٨٨ رسید! شگفتا که "سر اومد زمستون" آن سرود دل انگیز و نوستالژیک رفقای آقای سربلند، در همین سال به میان نسل امروز آمد. با چه طنینی هم! نه در پستوها و خانه های امن. نه در حلقه های روشنفکری و چپ که در کوچه ها و خیابان ها و تمام رسانه های جنبش سبز!
سه:
از این متن و متن های مشابه کمونیست های نومید و مهاجر و تبعیدی در اقصی نقاط جهان می توان فهمید که فصلی از تاریخ کمونیست های ایران به سر آمده: هزینه سنگین مبارزه ای شرافتمندانه در میدانی نابرابر که به رغم فراز و فرودهایش به دوره فترت گرائیده. پذیرفتن این فترت و رویکرد نقادانه به نقش کمونیست ها در مبارزات آزادی خواهانه مردم ایران در یکصدسال اخیر، آغاز فصل نوین حضور کمونیست ها در تاریخ ایران را بشارت می دهد. نگران چشم های نسل امروز نباشیم که نکند کمونیست ها را در کنار خود نبیند! نگران گوش هایش باشیم و تداوم چندصدایی را در راه درازی که پیش رو داریم! کمونیست ها هنوز هم منادی معتبرترین ارزش های انسانی در گستره جهانند. در میان جنگ رسانه ای آقایان سرمایه در سراسر جهان، در هیاهوی عربده تک صدایی شان که "چنین که هست می ماند"*، نگران آن باشیم که صدای کمونیست ها به گوش نسل جوان نرسد. همین!
نامی شاکری – تهران
۱٣/۶/٨۹
* برتولت برشت
2010-09-03
12:41:36 نسل امروز به کدامین تجربه اش به کمونیستها اعتماد کند
• نسل امروز به کدامین تجربه اش به کمونیستها اعتماد کند؟ وقتی که آنان هیچ کسی را در کنار رنج و محنتشان نمی بینند، وقتی که آنها چپ و کمونیسم در چند باند خارج از کشور می بینند چگونه می توانند آن عشقی که روزی بر جان ما ریخت را تجربه کنند؟ مگر می توان نسلی را به ضرب شعار و عکس تهیج کرد؟ مگر می توان تا ابد قاب عکس چند جانباخته را بدیوار چسباند و با انتشار خاطراتشان از نسل امروز انتظار داشت که راه آنها را بروند؟ ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱٣٨۹ - ۲ سپتامبر ۲۰۱۰
چرا نسل ما به " چپ و کمونیسم" رو کرد و نسلهای بعد از ما خیر؟ چه کسی قادر است به این سئوال پاسخ دهد؟
می گویند دلیلش سرکوب و کشتار وسیع کمونیستها در ایران بوده. می گویند قدرت حاکم اجازه نداد که چپها خودشان را به جامعه و توده ها بشناسانند. می گویند کمونیستها هرگز نتوانستند در یک آزادی نسبی به ترویج نظرات خود بپردازند و می گویند ...
اما ایا این پاسخ ها صحیح است؟ آیا سرکوب کمونیستها در دوران شاه صورت نمی گرفت؟ ایا چپ ها در دوره قبل از جمهوری اسلامی در ارائه و ترویج نظراتشان آزاد بودند؟ پس چرا ما به کمونیسم رو آوردیم و نسل امروز که دیگر همه مانع های ارتباطی را از پیش پا برداشته روز به روز از چپ ها روگردان می شوند؟ این وسط چه چیزی تغییر کرده؟ تفاوت نسل ما با نسل امروز در چیست؟
برای پاسخ به این سئوال به خودم برمی گردم. به آن زمان که کودکی بیش نبودم. کودکی که همه چیز را زیر ذره بین نگاه کنجکاوش قرار می داد. در همان زمان حضور چند جوان در زندگی مان سرنوشت من و خانواده ام را برای همیشه عوض کرد. جوانانی بیست و چند ساله که عشق به توده ها در نگاهشان موج می زد. جوانانی که نه شعار می دادند و نه بدنبال باندهای مافیایی سیاسی بودند. آنها خود عشق بودند. آنها از همه چیز خود برای مبارزه گذشته بودند و ما اینها را با چشم می دیدیم و با تمام ذرات وجودمان حس می کردیم.
یواش یواش زمزمه های تازه ای در خانواده شروع شد. حرفهایی که با صدای ارام ادا می شد. رفت و آمدها غیرعادی شده بود و همه خانواده فهمیده بودند که اسراری دارند که نباید اشکار شود. حالا دیگر پدر و مادر و دیگر اقوام هم به آن ارکستر سکوت و هیجان پیوسته بودند و رهبران ارکستر هم جوانانی بودند که جان خود را در دستانشان گرفته بودند. جوانانی که از همه نیازهای شخصی خود گذشته، دانشگاه و درس را ول کرده و به مبارزه گرویده بودند. عشق انها، صداقت و عملشان همه ما را تحت تاثیر قرار داده بود.
ما بدون اینکه بدانیم کمونیست شده بودیم. کمونیستهایی که نه مارکس را می شناختند و نه لنین، بلکه تمام آمال و ارزوهایشان که چیزی جز برابری و آزادی نبود در چشمان پر محبت چند جوان خلاصه می شد. خانواده با همان درک ناقصش از مارکسیسم به ترویج آن می پرداخت. در چاپخانه ای که مادر کار می کرد و در محل های کار ساختمانی که جایگاه پدر بود. آنها همه چیزهایی که شب قبل آموخته بودند را در سینه شان می ریختند و با کارگران تقسیم می کردند. در حقیقت آنها عشق را بمیان توده ها می بردند.
ما فقر را با تمام وجودمان حس می کردیم، ما فاصله طبقاتی و اجحافتش را در لحظه به لحظه زندگیمان تجربه می کردیم اما همینها به تنهایی سبب نمی شد راه نجات را بیابیم. راه نجات را پیشگامانی بما آموختند که نه شعار می دادند و نه ادعاهای گنده گنده. بلکه در کنار ما، در کنار همان فقر، در کنار همان بدبختی با ما بودند. دست بر همان سفره ای می بردند که ما می بردیم ، به همان چیزهایی می خندید که ما می خندیدیم و برای همان چیزهایی اشک می ریختند که ما می ریختیم.
نسل ما بواسطه تجربه اش به چپ و کمونیسم رو کرد. نسل ما با کسانی روبرو شد که با تمام وجود عاشق بودند. آنها ادای عشق را در نمی اوردند، آنها خود زندگی، خود مبارزه بودند. ما از دیدن رنج هایشان تاسف می خوردیم که چرا کار بیشتری از دستمان بر نمی آید. آن بچه ها با هر کسی که برخورد می کردند آنها را شیفته صداقت و زلالیت شان می کردند.
وقتی ساواک برای جمع آوری اسناد و مدارکشان به خانه ما حمله کرد ما هیچ نگفتیم. پدر و مادر که تا چند سال قبل از هر چیزی بوحشت می افتادند اما اینبار با غرور چشم در چشم پلیس دوخته بودند و از آنها دفاع می کردند. پدر و مادر نه از چپ و کمونیسم، بلکه از آنها که اگر به هر چیزی اعتقاد داشتند بی شک درست بود دفاع می کردند. و این دفاع در رگ و ریشه ما بواسطه حضور و لمسشان نهادینه شد.
اما نسل امروز چه؟
نسل امروز به کدامین تجربه اش به کمونیستها اعتماد کند؟ وقتی که آنان هیچ کسی را در کنار رنج و محنتشان نمی بینند، وقتی که آنها چپ و کمونیسم در چند باند خارج از کشور می بینند چگونه می توانند آن عشقی که روزی بر جان ما ریخت را تجربه کنند؟ مگر می توان نسلی را به ضرب شعار و عکس تهیج کرد؟ مگر می توان تا ابد قاب عکس چند جانباخته را بدیوار چسباند و با انتشار خاطراتشان از نسل امروز انتظار داشت که راه آنها را بروند؟ بی شک جوانان اول از همه خواهند پرسید که ما چه کردیم؟ ما در سه دهه گذشته چه کردیم؟ کدام مبارزه ای را سامان دادیم، کجا دخالتگر بودیم، چه وقت جان بر کف به قلب دشمن کوبیدیم؟
نسل امروز حق دارد که در زندگی روزمره اش همان تجربیاتی را داشته باشد که ما داشتیم. در میان ما بی هیچ شک و تردیدی کسی نیست که از رفیق دیگری الهام نگرفته باشد. نسل ما سرشار از خاطره رشادت ها و قهرمانی هاست، اما اینها چه ربطی به امروز دارد؟ ما بچشم خود دیدیم و عاشق شدیم و چرا باید وقتی که هیچ چیزی به نسل امروز ندادیم از آنها انتظار داشته باشیم که ما را بفهمند؟ چرا باید از آنها انتظار داشته باشیم که همان احساساتی که امروز ما نسبت به سرودها و عکس هایمان داریم را داشته باشند؟
واژه چپ و کمونیست برای نسل جوان امروز نه تنها معنی عدالت و برابری را نمی دهد، بلکه برعکس معنای توطئه، سرکوب، جزم گرایی، سکتاریسم و خفقان را می دهد. چرا که آنها با چشمانی باز ما را نظاره می کنند. می بینند که چگونه هر روز صف بندی های باندهایمان عوض می شود. آنها می بینند که بحث های ما هیچ ارتباطی با مسایلشان ندارند. آنها می بینند که چگونه برای بهترین دوستانمان تنها به صرف انتقاد و اختلاف عقیده توطئه، آکسیون و هزاران ترفند ضدانسانی تدارک می بینیم. آنها می بینند که ما تبدیل شدیم به چند فرقه با رهبری های دائم المعر . و آنها از رهبری بیزارند. از ولایت فقیه متنفرند، از اینکه سرنوشتشان را بدست چند نام بسپارند متنفرند، و ما تمام این تنفرها را یکجا برایشان هدیه کردیم!
نسل ما با کسانی روبرو بود که از همه امکانات خود می گذشتند، از خارج به داخل می آمدند و مبارزه می کردند. آنها بحث و عمل می کردند. اما امروز چه؟ مبارزه ما خلاصه شده در چند اتاق پالتاکی و چند اعلامیه تکراری... سازمانهای ما بجای اینکه به کار اصلی خود بپردازند تبدیل شدند به خبرگزاری، آنهم از نوع دست چندمش چرا که حتی نمی توانند خبری از خود تهیه کنند. اما مردم این ها را از ما نمی خواهند. اینکه برای کسی مراسم یادبود برگزار می کنیم هیچ ارتباطی به نسل امروز ندارد چرا که این کار را برای خودمان می کنیم، برای همان صد نفری که همه جا کله به کله هم می خورند. برای اینکه بگوییم هستیم، برای اینکه بتوانیم خودمان را برای چند سال دیگر گول بزنیم. برای اینکه بتوانیم برای رقبای سیاسی که آنها هم چیزی بیشتر از ما نیستند گردن کشی کنیم. و همه اینها تنها یک " شو" است که از نگاه نسل امروز پنهان نخواهد بود.
ما تا زمانی که خود را اصلاح نکنیم در به همین پاشنه خواهد چرخید. تا زمانی که بجای عناصر سیاسی و آگاه اما نقش " بادی گارد" این و آن را بازی کنیم وضع به همین منوال خواهد بود. چپ ایران از یک بدنه صادق و یک لایه نازک رهبری ناکارآمد و پراشتباه رنج می برد. هرچند بسیاری از رهبران امروز خود از همان جوانان فداکار نسل ما بودند اما امروز دیگر نیستند و حق ندارند به خاطر گذشته سیاسی شان، تا زمانی که زنده هستند با ایجاد باندهای اطراف خود از ما باج خواهی کنند. آنها باید پاسخ بدهند، پاسخ اینکه چه کردند؟ اشتباهاتشان چه بوده و تا به کی می خواهند آن اشتباهات را تکرار کنند؟ آنها باید راه را برای نسل امروز، صدای های تازه و نفس گرم جوانان امروز باز کنند. در حالی که اینان بر برجهای عاج خود نشسته و تا زمانی که مطمئن نباشند شخصی تا حد یک "بسیجی" خدمتگزاراشان نیست راه را برایش باز نخواهند کرد.
ببینید چقدر راحت هر مخالفی را به مزدوری جمهوری اسلامی مفتخر می کنند. آنها کار را بجایی رساندند که حتی تحمل نظرات مخالف میان رفقایی که تمام عمرشان را با آنها گذراندند را ندارند تا چه برسد به کسانی که از خانواده شان نیستند. تقریبا هیچ گروه و سازمان و حزبی وجود ندارد که از این قائده مستثنی باشد و شهادتش هم وجود هزاران "منفرد سیاسی" است که در گوشه و کنار دنیا پراکنده هستند که یا در گمنامی می میرند و یا خودکشی می کنند.
نسل ما در کنار کسانی رشد کرد که بواقع انسانهایی کمونیست بودند. ما در زندگی روزمره خود آنها و حضورشان را لمس می کردیم. با چشم خود می دیدیم که هیچ "منیت"ی نداشتند. هیچ چیز برای آنان شخصی نبود. آنان ستاره هایی بودند که زندگی ما را روشن کردند.
اما نسل امرز چه در مقابل خود دارد؟ الگویش چه باید باشد؟ چند عکس و خاطره؟ ایا من و شما هم از عکس و خاطره تاثیر گرفتیم؟
مسئله اینجاست که ما نمی توانیم شب و روز از جنگ مسلحانه حرف بزنیم و در کنارش سر چند یورو پول قطار و جای خواب با یکدیگر دعوا کنیم. مردم احمق نیستند، اینها را می بینند. ما نمی توانیم در خانه های گرم و نرممان بنشینیم و از ترس از دست دادن امکاناتمان حتی جرات نداشته باشیم اعتقادمان را علنی کنیم و در کنارش برای ملتی اطلاعیه و رهنمود صادر کنیم. مردم شعور دارند، می بینند که مسئله سرکوب در دوران شاه بمراتب شدیدتر از امروز بود. آنها می دانند که امروز می شود از هزار طریق با آنها پیوند خورد. انها می بینند که هر ماه و هر هفته اعتراضی در کشور جریان دارد و در میانشان حتی یک کمونیست هم نیست. آنها می بینند؛ فکر می کنند و در نهایت از مقابل ما با خمیازه ای می گذرند.
رفقا و دوستان. نسل امروز را نمی توان بضرب سرود و عکس به مبارزه کشاند. آن سرودها و عکس ها برای ما خاطره داشته و تداعی کننده دورانی است. نسل امروز هم باید همان تجربه را داشته باشد. باید با چشم کمونیستهایش را در کنار خود ببیند. خنده ها و گریه هاشان را ببیند، فقر و نداری و فداکاری و عشقشان را ببیند تا همگامشان شود.
میدانم تلخ می نویسم. خیلی تلخ. اما چاره ای نمانده. بالاخره یک نفر باید اینها را بگوید. من این تلخی را از شما گرفتم. قصدم بدرد آوردن شما نیست، چرا که خودم بیش از شما بدرد می ایم. سالها با لحنی ملایم نوشتم. در غالب طنز و تفریح نوشتم. به گوشه و کنایه گفتم. اما... راه دیگری برایمان باقی نگذاشتید. صادقانه ارزو دارم بسرعت خود را بازسازی کنید. اجازه بدهید صداهای تازه در میانتان حضور داشته باشد و در نهایت با گذشتن از خود و منیت های خورده بورژوایی تان راه را برای کمونیسم خلاق، رزمنده و با نشاط باز کنید. در غیر اینصورت این زمزمه ها روزی به خروش سیل تبدیل خواهد شد. سیلی که شاید اینبار بناحق از روی خیلی ها بگذرد.
سربلند
2010-08-31
18:00:03 نگرانی شديد زنان ايرانی از تجاوز و خشونت
مردمک :نتيجه يک پژوهش در تهران نشان ميدهد که مسئله تجاوز و خشونت اجتماعی در ذهن زنان ايرانی آنچنان پر رنگ است که آنها را مجبور به رعايت «هنجارهای محدوديت آفرين مردانه» ميکند.
اين پژوهش با عنوان «احساس ناامنی در تجربه زنانه از زندگی روزمره» که حاصل گفتوگوی دو استاديار دانشگاه تهران و يک دانشجوی دکترای جامعهشناسی همين دانشگاه با 40 زن تهرانی است، الگويی پنجگانه از مواجهه زنان با مسئله ناامنی در فضاهای شهری ارائه ميدهد.
هدف از اين پژوهش، بررسی ميزان احساس ناامنی زنان در زندگی روزمره و در فضاهای شهری با توجه به داشتن بدنی زنانه است.
در پرسشهايی که در اين پژوهش طرح شده از مصاحبهشوندگان خواسته شده که نحوه مديريت بدن خود در برخورد با خطرات شهری و احساس ناامنی حاصل از زندگی در شهر را تشريح کنند.
پژوهشگران با بررسی مصاحبههای انجام شده، زنان ساکن در شهرهای بزرگ ايران را به پنج گروه تقسيم کردهاند؛ زنانی که از ورود به حوزههای عمومی احساس نگرانی و از آن پرهيز ميکنند، زنانی که با وجود حضور در حوزه عمومی از برقراری ارتباط ناتوانند، زنان عادی جامعه که از عرصههای خطرخيز اجتناب ميکنند، زنان فمينيستی که ميکوشند ايدئولوژی ترس از جهان مردانه را واژگون کنند و در نهايت «زنان تنفروش» که -بر اساس اين پژوهش- «هراسی از مورد تجاوز واقع شدن ندارند» و «در عوض، ترسهای ديگری را تجربه ميکنند».
به باور پژوهشگران، بيشتر زنان شهری به گروه سوم تعلق دارند؛ زنانی پرورش يافته در سطوح ميانی جامعه که طيف وسيعی از خانوادههای متوسط پايين تا متوسط بالا را شامل ميشود و به دليل همين گستردگی طبقانی نميتوان توصيف دقيقی از رفتارها، انديشهها، وضعيت خانوادگی و پايگاه اقتصادی و اجتماعی آنها ارائه داد.
فضاهای عمومی در اين گروه از زنان وحشت ايجاد نميکند. اما اين مسئله به معنای نداشتن احساس ترس نيست. اين گروه از زنان تنها به دليل مهارتهای اجتماعی و مديريت درست زمان و مکان حضور، از مواجهه با خطر در امان هستند.
دو گروه نخست که وجه مشترکشان پرورش در خانوادههای سنتی است٬ بخشهای کوچکتری از جامعه زنان را تشکيل ميدهند.
گروه اول که در قلمروهايی زنانه و مردانه تربيت شدهاند٬ هيچ نوع فعاليت اجتماعی ندارند. محل فعاليت اصلی اين گونه زنان، خانه و فعاليت اصلی آنها شوهرداری است. اين دسته از زنان در صورت برخورد با تهديد مردانه، «زن» را زمينهساز برخورد تهديدآميز ميدانند و در مقابل نظامهای هنجاری جامعه مردسالار به اطاعت ميپردازند.
از ديد اين زنان، مرد ترکيبی از اقتدار و نيروی شهوانی و زن، ترکيبی از عفاف و آسيبپذيری است که بايد با دور ماندن از مردان غريبه، پرهيزکاری خود را حفظ کند پس سعی ميکند با خارج نشدن از حوزه خصوصی خود احتمال تجاوز و تعدی مردان بيگانه را از ميان بردارد.
به عقيده پژوهشگران، اين گروه نميتوانند تيپ عام زن در جامعه شهری ايران باشد.
دسته دوم زنانی هستند که برای انجام امور واجب مانند خريد يا تحصيل از خانه خارج ميشوند اما همچنان وظيفه اصلی زن را خانهداری ميدانند. مسيرهای جديد و ناشناخته برای آنها احساس خطر و هيجان همراه دارد.
اين زنان از ايجاد رابطه انسانی با مردان در جامعه پرهيز و تنها رابطهای ابزاری با آنها برقرار ميکنند. همين مسئله بر ترس آنها از مردان ناشناس دامن ميزند، آنها را مشکوک و خطرناک جلوه ميدهد و راهی برای احساس امنيت و تعلق در فضای اجتماعی نمييابند.
گروه چهارم در اين تحقيق زنان فمينيست لقب گرفتهاند؛ زنانی که در اقليت هستند و قاعده بازی بدن مردانه و زنانه را واژگون کردهاند. آنها با اين مسئله که بدنهايشان به دليل شکل زيستی ميتواند مورد بهرهبرداری مردان قرار گيرد، مخالفت ميکنند و به جای نگرانی از داشتن بدنی زنانه، سطح ترس خود را کاهش ميدهند.
گروه پنجم را زنانی تشکيل ميدهند که بدن خود را ميفروشند و از برقراری رابطه جنسی منفعت مالی کسب ميکنند. آنها با ترسهای ديگری مواجهاند؛ ترس از زمانی که خيابان خالی باشد و مردی که خواهان برقراری رابطه جنسی با آنهاست، حضور نداشته باشد.
پژوهشگران در نهايت رفتار همه زنان را دربردارنده ترکيبی از مقاومت و اطاعت دانسته و به اين نتيجه رسيدهاند که هرچند محيط شهری در بيشتر موارد به عنوان يک محيط خطرناک برای زنان توصيف شده است اما ميتواند پيششرط تحقق آزادی برای آنان باشد.
از سوی ديگر «احساس ناامنی برای زنان در فضای عمومی جامعه، احساسی ناخوشايند، دردناک و تحقيرآميز است و نابرابريهای اجتماعی در رابطه ميان زنان و مردان را تشديد ميکند. و در نهايت مسئله تجاوز و احتمال مورد خشونت واقع شدن آنچنان در ذهنيت زنان پررنگ است که در بيشتر موارد زنان هر پنج دسته را به پذيرش قواعد بازی مردانه و رعايت هنجارهای محدوديت آفرين ناشی از آن وادار ميکند».
از آنجا که در اين پژوهش از روش نمونهگيری «گلولهبرفی» استفاده شده و اين روش در مواردی به کار ميرود که امکان انتخاب تصادفی جامعه آماری وجود ندارد يا محققان ديگری به بررسيهای ابتدايی نپرداختهاند، نميتوان نتايج آن را به جامعه زنان شهری ايران نسبت و جمعبندی محققان را به کل جامعه شهری ايران تعميم داد. با اين وجود، پژوهشگران معتقدند اين بررسی ابتدايی دورنمايی کلی از نگاه زنان شهری ايران ارائه ميدهد و زمينه را برای پژوهشهای گسترده با جامعه آماری وسيعتر فراهم ميکند.
نمونههای آماری در اين تحقيق زنان در فاصله سنی 15 تا 50 ساله را شامل ميشود. شش نفر از مصاحبهشوندگان دانشجو 15 نفر خانهدار و 10 نفر شاغل بودهاند. چهار نفر از مصاحبهشوندگان هم به دسته پنجم تعلق دارند. 16 نفر از نمونههای آماری 15 تا 30 ساله، 13 نفر 31 تا 45 ساله و 11 نفر بالای 46 سال بودهاند.
2010-08-31
09:24:36
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب
طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار يا قريب سي ميليلرد دلار بوده است.
زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلاردرآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اينهمه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.
با يک حساب سرانگشتي بوسيله پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند مي توان تعداد 170.000 مسکن روستائي احداث کرد...
يا ميتوان 714.286 فرصت شغلي کشاورزي يا 200.000 فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد
يا ميتوان 10.000.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد
ويا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت 75000 بشکه احداث کرد
ويا با پول پنج سال حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود....اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بيزنس حج را در اختيار دارند آباد ميشود.....و تا رسيدن ايرانيان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهينه هزينه کردن پول براي نزديکي به خدا راه بسيار درازي در پيش است
2010-08-31
09:05:27 دکتر خزعلی آیا گذشته خودش را هم یادش هست؟
نوشتهء عبداللطیف عبادی
یکی از متفکرین اروپایی در جایی گفته بود «مردمی که تاریخشان را فراموش می کنند مجبورند که آنرا تکرار کنند» . در دنیا شاید کمتر مردمی وجود داشته باشند که به اندازهء ایرانیان به مطالعهء تاریخ و کلا” مطالعهء کتاب بی علاقه و حتی از آن بیزار باشند . این را من نمی گویم بلکه آماری می گویند که از نرخ کتابخوانی در کشورمان ارائه شده اند . هر ایرانی تنها سی ثانیه در سال کتاب میخواند
ما تاریخ نمی خوانیم و در نتیجه تاریخمان را بیاد نمی آوریم . ما حتی بیست سال پیش خودمان را هم بیاد نمی آوریم . از آن بدتر آنکه از یادآوری تاریخمان هم نفرت داریم . من هر بار که مطلبی تاریخی مینویسم و گوشه ای از سرگذشت سرزمین محنت کشیده مان را بازگو می کنم ، صدایم در میان دشنامها و اذهان خو گرفته به دروغهای شیرین و فریاد های « دروغ است .. دروغ است ..» گم میشود . با اینحال هنوز از پا نیفتاده ام و باز از تاریخ می گویم و باز از سرگذشت غم انگیز مردان بزرگ سرزمینم می نویسم ، بی هیچ هراسی و بی هیچ دلبستگی و وابستگی به و پیوستگی به جایی یا کسی یا جمعی یا خطی یا ربطی ، یا گروهی و یا حتی فکری . من به قدر وسع خودم تاریخ را همانگونه که بوده است و یا به چشم خویش دیده ام روایت می کنم . تحلیل و تفسیرش بماند برای دیگران
در سال ۱۳۷۵ مجموعه برنامه هایی در تلوزیون کشورمان پخش شد تحت عنوان «هویت» . در آن سال من حدود بیست دقیقه از این برنامه را در تلوزیون سیاه و سفید نمازخانهء بند نهم زندان عادل آباد شیراز دیدم . اینکه قبلش کجا بودم و بعدش دوباره به کجا برده شدم ، حکایت رنجهای خودم هست و به آن نمی پردازم . آن شب اگر خطا نکنم ، گوشه هایی از اعترافات سعیدی سیرجانی را نشان می داد و عزت الله سحابی را . بعدها که از زندان آزاد شدم کتابی خریدم به نام «هویت» که مشروح همان برنامهء تلوزیونی بود . نویسندهء آن کتاب علاوه بر متون پیاده شده از برنامهء هویت ، بنا به ابتکار و عقیدهء خود ، بخشهای مفصل دیگری را نیز در افشاگری علیه آنچه را که «انحراف و خطر روشنفکران» برای کشور دانسته بود ، بر آن افزوده بود و فهرستی از آن «روشنفکران و نویسندگان منحرف و خطرناک» را نیز با شرح سوابق و ذکر جملات و نقل قولهایی از آنها ، به عنوان سند ، در بخش پایانی کتابش گنجانده بود (اینجا) ء
در سال ۱۳۷۷ جمعی از آن روشنفکران یا دوستان آنهایی که در برنامهء هویت منحرف وخطرناک نامیده و معرفی شده بودند ، یک به یک کشته شدند . آن کشتارها بعدها به قتلهای زنجیره ای معروف شدند . وزارت اطلاعات کشورمان خود پیگیر ماجرا شد و در اقدامی که با معیارهای سازمانهای امنیتی جهان عملی شجاعانه و بزرگ محسوب میشد ، مسئولیت آن قتلها را به گردن گرفت اما گفت که انجامشان خارج از تصمیمات وزارتی بوده و مرتکبین آن جنایت ها را جمعی خودسر و قدرناشناس نامید . به سرعت مشخص گردید که رهبری آن گروه تبهکار را فردی بنام سعید امامی – معروف به سعید اسلامی – عهده دار بوده است (اینجا) به تدریج جزئیات بیشتری از اعمال و سوابق آن جماعت خودسر منتشر شد و معلوم گردید که تهیه کنندگان واقعی برنامهء هویت و ناشرین کتاب هویت نیز کسی جز سعید اسلامی (امامی) و دوستانش نبوده اند . کتاب هویت توسط انتشارات حیان منتشر شده بود و تدوین کننده و نویسندهء توضیحات و تفصیلاتش نیز شخصی بنام دکتر مهدی خزعلی بود . در آن سالها اطلاعات اندکی از مهدی خزعلی در دست بود و صرفا” گفته میشد که به دلیل رفاقت و همکاری اش با گروهی که بعدها به تیم سعید اسلامی و نیروهای خودسر وزارت اطلاعات مشهور شدند، انحصار نشر بسیاری از کتابهای دانشگاهی کشور را در دست دارد ، فرزند آیت الله خزعلی است ، چشم پزشکی خوانده است و خانواده اش انحصار برداشت خاک سرخ جزیرهء هرمز را نیز در دست دارند . سعید اسلامی (امامی) بعدها و در زمانی که تحت بازداشت وزارت اطلاعات بود ، با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد و سایر اعضای گروه خودسر و تبهکارش نیز به مجازاتهایی سنگین محکوم شدند . از آن پس کسی نام دوستان و یاران غار سعید اسلامی و از جمله دکتر مهدی خزعلی را نشنید
اخیرا” در عالم اینترنت آزادیخواهان جدیدی ظهور کرده اند که سوابقشان برای دیگران چندان روشن نیست اما دست کم نامشان برای من آشناست . یکی از این آزادیخواهان نوظهور و محبوب ، دکتر مهدی خزعلی است . دکتر خزعلی یکی دو سال است که سایتی را هم راه انداخته و در آن به نوشتن مقالاتی انتقادی علیه حکومت و نیز ذکر خاطراتش می پردازد (اینجا) خاطراتی که او تعریف می کند نسبتا” جدید هستند و غالبا” حکایت از مبارزات آزادیخواهانهء وی در راه احقاق حقوق مردم ایران و مبارزه با ستمگری ها و کژی های هایی هستند که به گفتهء خود او ، در بخشهایی از دولت و یا کل حاکمیت نظام جمهوری اسلامی می بیند . دکتر خزعلی برای مثال از میل کردن افطاری با یک روحانی آزاده می گوید و یا شرح می دهد که چند شب پیش از آن ، یا پس از آن ، چگونه همراه با شخص شریف دیگری وارد یک چت روم شده و با حاضرین در آن دنیای مجازی به گفتگویی بی پرده و شجاعانه پرداخته است .اما دکتر خزعلی ظاهرا سالهای دور خود و سوابق گذشته اش را چندان بیاد نمی آورد و خاطره ای از فعالیتهای ده سالهء امنیتی و مطالعاتی اش در سالهای شصت و هفتاد را تعریف نمی کند . اگر هم از سالهای دورش خاطره ای بیادش بیاید از قبیل همان مطلبی است که با عنوان ” آیت الله جنتی شما دین دارید؟ نوشته است (اینجا) . جناب خزعلی آن مطلب را البته به ظاهر در وهن و تحقیر آیت الله جنتی نوشته شده بود و بسیاری از مخالفین حکومت جمهوری اسلامی نیز از آن استقبال کردند و با خواندنش به وجد آمدند ، اما محتوایش در واقع شرحی از عجوزگی ها و خباثتهایی بود که دکتر خزعلی به عیال آیت الله جنتی نسبت داده بود (اینجا) شاید آیت الله جنتی همان باشد که دکتر خزعلی می گوید – والله علیم و بصیر- اما تهمت دزدی زدن به پیرزنی که اکنون قاعدتا” قریب به هشتاد سال سن دارد و هیچ پست و مقامی سیاسی و غیر سیاسی هم نداشته است و وبسایت و وبلاگی هم ندارد و قادر به دفاع از خود در مقابل آن تهمت های سخیف در عالم اینترنت نیست ، برخلاف رسم فتوت و جوانمردی بود . من در شگفتم که چرا کسی در این زمینه دکتر مهدی خزعلی را سرزنش نکرد
در سایت دکتر مهدی خزعلی که وارد شوید و روی گزینهء «دربارهء من و زندگینامهء من» که کلیک کنید ، شرح مبسوطی از کارنامهء علمی ایشان را می بینید و با جزئیات کارهای انتشاراتی و مطالعاتی اش در زمینه های علمی و پزشکی آشنا میشوید ، اما با شگفتی بسیار متوجه میشوید که ایشان از روی ده سال تمام همکاری اش با دفتر بررسی ها و مطالعات ریاست جمهوری گذشته و کوچکترین اشاره ای به آنچه که در آن ده سال انجام داده بود نکرده و در عوض با فونتی درشت نوشته است که بعد از آن ده سال « با خودم عهده کردم که مسئولیت دولتی نپذیرم» (اینجا) . علاوه بر این ، مطلب دیگری نیز جهت معرفی کردن ایشان در سایتشان هست با عنوان «مهدی خزعلی ، آنطور که من شناختم» که به قلم فردی بنام جواد ترابی و در شرح کمالات و فضایل مهدی خزعلی نوشته شده است . جالب اینجاست که نویسندهء مطلب مذکور نیز از گذشتهء مهدی خزعلی اطلاعی ندارد و اقرار کرده است که سابقهء آشنایی اش با ایشان صرفا” از سه سال پیش به این سو بوده است (اینجا) . به سایت انتشارات حیان هم که وارد شوید ، فهرستی از کتابهای غالبا” علمی منتشر شدهء این انتشارات را می بینید اما در میان آنها هیچ اثری از کتاب هویت نیست (اینجا) ء
به این ترتیب دکتر مهدی خزعلی گذشتهء خود و سابقهء همکاری و همفکری و رفاقت دیرینه اش با مرحوم سعید اسلامی (امامی) و هر آنچه را که دال بر نقش داشتنش در ماجرای پروژهء هویت (که شامل ساختن برنامهء هویت و نوشتن و انتشارکتاب هویت علیه روشنفکران و نویسندگان ناراضی تا فضا سازی برای قتل عامشان به دست گروه خودسر سعید اسلامی میشد) را به عمد فراموش نموده و در واقع ، از چشمهای حقیقت جو پنهان کرده است . من معتقدم که سعید اسلامی (امامی) از روز اول همانی نبود که در آخر کار شد . هیتلر هم روز اول انسان بدی نبود . استالین هم به گواه تاریخ ، در نوجوانی و سالهای نخست جوانی اش مرد شریفی بود . اما همین افرادی که در آغاز انسانهای بدی نبودند به تدریج در حلقه ای از یاران کژاندیش قرار گرفتند و اندک اندک به راهی کشیده شدند که عاقبت دیدیم و همه کمابیش با آن آشناییم . با اینحال ، مورخین گویی که رغبتی به پرداختن به آن «اطرافیان» ندارند وگرنه شاید تاریخ به گونهء دیگری نوشته میشد . آنچه را که سعید اسلامی (امامی) مرتکب شد یک عمل فردی نبود بلکه جنایتی جمعی بود . کنراد ادنائر – نخستین صدر اعظم آلمان غربی – در اشاره به فاجعهء هولوکاست و مرگ شش میلیون یهودی بی گناه به دست نازی های هموطنش ، آن فاجعه را یک جنایت دسته جمعی نامیده بود . او با سرزنش کردن خودش و همهء مردم آلمان گفته بود « در یک جنایت دسته جمعی ما نمی توانیم یک نفر را از میان خودمان به عنوان مقصر و جنایتکار اصلی معرفی کنیم در نتیجه مجبوریم چشممان را بر آنچه کرده ایم ببندیم و یکدیگررا ببخشاییم ، اما در عوض توقع داریم که در خودمان لااقل یک احساس شرمساری دسته جمعی را ببینیم » ء
من این مطلب را نه با اغراض و منظور سیاسی و برای تخریب شخصیت دکتر مهدی خزعلی و یا عقده گشایی علیه حکومتی و یا حمایت از جمعی، بلکه برای کشف حقیقت و بیاد آوردن گوشه ای از تاریخ فراموش شده و غم انگیز روشنفکران و اهل قلم کشورم نوشتم . سالها بعد از درگذشت سعیدی سیرجانی شنیدم که سعید اسلامی (امامی) در جایی گفته بود که وقتی سعیدی سیرجانی در سلولی انفرادی بود به او گفتم چه دوست داری برایت بیاورم ؟ و او گفت دلم ارده می خواهد . سعید اسلامی اضافه کرده بود که می دانستم پیرمرد به دلیل سنش با خوردن ارده قبض مزاج می گیرد و نیاز به ملین دارد . در نتیجه فردایش برایش کپسولهایی از سم پتاسیم را بردم و گفتم که اینها شیاف ملین است و به توصیهء پزشک استعمالشان کن . سعید اسلامی تعریف کرده بود که که سعیدی سیرجانی با استعمال آن کپسولهای سمی و کشنده ، از درد به خود می پیجید و ضجه و فریاد می زد که آتش گرفته ام .. و آب میخواست .. و ما به او می خندیدیم تا آنکه بی حرکت بر زمین افتاد و جان داد ، علی راوی و والله اعلم . (اینجا) ء
من از دکتر مهدی خزعلی توقعی ندارم که بیاید و شرح بدهد که در گذشته با همکاری سعید اسلامی(امامی) چه اعمالی را علیه اهل قلم کشورم مرتکب شده است و یا آنکه اقرار کند وقتی کتاب هویت را نوشت راه را برای قتل و کشتار چه بی گناهانی هموار کرد ، اما از ایشان فقط و فقط توقع دارم که بابت جفایی که در حق نویسندگان شریف و مظلوم مملکتم کرد اندکی احساس گناه و شرمساری کند . همین ما را بس
دیشب مقدمهء کتاب وقایع اتفاقیه به قلم علی اکبر سعیدی سیرجانی را با چشمی اشکبار تمام کردم . سعیدی سیرجانی رفت ، سعید اسلامی رفت ، و بندهء حقیر و دکتر مهدی خزعلی و دیگران هم دیر یا زود خواهیم رفت اما راستی و درستی برای همیشه می ماند . به تعبیر ما عربها ، دنیا دار فنا و یار بی وفاست ، و آنچه که باقی می ماند فقط حق است تعداد صفحات: 1 2